این نامه به اوایل سال 50 برمی گردد اوج فعالیتهای شریعتی در حسینیه ارشاد . سالی که شریعتی بیشتر از همیشه فعال است وبیشتر از همیشه مورد حمله .به استواری در راهی که می رود مباهات می کند ،اگر چه از تنهایی اش در رنج است . خود را دو رگه می داند و از این که فقط یک رگ اش را می شناسد متاثر است . نسبت به او دچار سوء تفاهمند و او نمی تواند صدایش را درآورد. با متولیان همه STABLISHMENTهای فرهنگی جامعه و زمانه خود درگیر است و در عین حال به همه این حوزه ها نظر دارد. دوست من! نامه مهربانتان راپس از ده روز زیارت کردم، علتش شاید این بود ه است که در این مدت در تهران بودم، شهری که هیچ دوستش نمی دارم وجز عقیده که در من کارگر است، هیچ نیرویی نمی تواند مرا به آنجا بکشد و تحمل این شهر دروغین تقلیدی نو کیسه و بی روح و بی اصالت و بزک کرده زشت را بر من سبک کند. لزومی ندارد که احساسم را از نامه ای که می گفت شما به سلامت من می اندیشید بیان کنم والبته این حاکی از آن نیست که من به سلامت خود بسیار می اندیشم بلکه از آن روست که جلوه ای از روح ونشانه ای از صداقت متعالی وناب احساس انسانی – به خصوص در زندگی ما که هر چه است به مصلحت و روزمرگی و ضرورت آلوده است – برای تیپ هایی که در حاشیه زندگی به سر می برند وبا شعر و روح و عقیده و ایمان و تاریخ و خیال و ایده آل ...بیشتر سرو کار دارند تا خانه و ادرات و اضافات و رتبه و رئیس و میز و ترقی و موقعیت ومصلحت و زمین دو نبش، تکان دهنده است. اما این را باید در پاسخ الطاف شما عرض کنم که من به همان اندازه که به نگرانی شما از سلامت تهدید شده ام ارج بسیار می نهم. به آنچه سلامتم راتهدید می کند اهمیتی نمی دهم زیرا سلامتم را به چیزی نمی گیرم، چه، وقتی شما نمی خواهید از خانه بیرون روید نه جایی دارید که بروید و نه از گردش جمعی در خیابان ها و جاده هایی که به هیچ جا نمی روند لذتی نمی برید، چگونه می توانید از اینکه اتومبیلتان پنچر شده است و یا موتورش خوب کار نمی کند و به روغن سوزی افتاده یا خواهد افتاد دچار اضطراب باشد؟ لابد طبیبانه خواهید فرمود آخر ناسازگاری کار بدن عمر را کوتاه می کند. آری، ولی مگر نه بیهودگی هر چه کوتاهتر بهتر؟ از رنجهایش سخن نمی گویم که اگر بگویم پای قیچی کردن عمر پیش می آید و نه دیگر کوتاه کردن. و شاید بگویید: به روح و اندیشه واحساس و هدف و کار در راه ایمانت که ارج می نهیم؟ بدن بیمار چه کاری می تواند کرد؟ روح و اندیشه و مسئولیت اعتقادی را نیز فلج می کند.آری، و اینجاست که پای دردناک ترین فاجعه وجودی من پیش می آید، همان که در آن عبارت زیبا و آشنا بدان اشاره ای رفته بود: O mon Dieu seul dans la vie seul dans la meimuit من نه یک بورژوایم که "رفاه" طبقاتی مرا به دردها و تنها ئی های موهوم احساساتی دچار کند که زاده بی دردی است و نه یک شاعر مسلک عاشق پیشه و یا عارف طریقت که حرفهای عرفانی یا احساساتی وخیالی بزنم و به رمانتیسم لامارتینی یا بکت بازیهای رایج اخیر مبتلا شوم بلکه تمام عمرم بر سر یک حرف گذاشته ام و با اینکه به همه درها و پنجره ها سر می کشم یک گام از راهی که از آغاز راه رفتنم کج ننهاده ام ومی کوشیده ام- گرچه بودا را در دلم پنها ن کرده ام و با روسو و با پاسکال و بیشتر از همه با لوپی شاعر چین قدیم خویشاوندم – زبانم را به دکارت بسپارم و قلمم را به لوتر و کالون و در نتیجه شده ام دو رگه ای که یک رگم به هند می رود و یک رگم به سینا و حرا و دلم ، پوشیده در بنارس می تپد و عقلم در مدینه بومی شده است و به طواف مکه مشغول است و این است که اگراز تنهایی و شب می گویم و یا درباره ام می گویند نه به معنای فلسفی یا شعری یا احساساتی ورمانتیک آن است بلکه معنی دارد و معنای سنگین و جدی وعینی ،ابژکتیو . "کویر" را نگاه کنید و "معبد" را، همه در شب می گذرد و چه وحشتی در آن موج می زند از روز! و همه کلماتش در تنهائی زاده شده اند و چه بیزاری ای در آن از جمیعت! اما کاش شب می بود و تنهائی! نه، تضادی که درسرشت من است به سرنوشتم نیز سرایت کرده است. مذهب، علم، آزادی و ادبیات چهار بعد اساسی سرشت من بود که سه بعد آن ناچار مرا همیشه به میان جمع می کشید. مذهب مرا با عوام و علما ، علم با انتلکتوئل ها، آزادی با کشمکش ها ومردم و فقط ادبیات و هنر با خودم و می بینید که سهم خودم یک چهارم دیگران است . لابد چنین کسی که از چهار پایه وجودی اش سه پایه اش در عمق جمیعت است و همواره مشغول دیگران باید غرق انبوهی خلق باشد و ازدحام! آری ، و چنین هم هست و حالا که تازه سرم خیلی خلوت شده است می بینید تا کجای مردم زده ام و پایمال جمعیت وشلوغی وکشمکشها ی این و آن و جوش کار و حرف و درگیریها! پس چرا شب؟ چرا تنهائی؟ مذهب،همه مذهبی ها را گردم جمع کرده است و آزادی همه سیاست اندیش ها و روشنفکران را و علم همه کتاب شناس ها و قلم زن ها و تحصیل کرده ها را و حتی ادبیات و هنر نیز اهل ذوق ونویسندگی وشعر ...را! اما این یک پیش بینی درستی است که متاسفانه درباره من غلط از آب در می آید. زیرا سیاست وآزادی و روشنفکری را به گونه ای می فهمم که در اول قدم روشنفکری های رایج مملکتی در برابرم می ایستند و نویسندگی وشعر وادب را به گونه ای که کلاسیک ها از من می رنجند که خیلی نواندیشم و بدعت گذار و هم نوپردازان و نونویسان فرنگی مآب سبک دار که ((معلوم نیست چه می گوید و به چه سبکی می نویسد و می اندیشد ؟!)) وهم اهل علم. کهنه ها ونوها که نه کهنه ام و نه نو. نه مثل مورخ ها است، نه شبیه جامعه شناس ها. نه به شیوه فلاسفه و نه در طریقه اشراق و عرفان. نه شرقی، نه غربی، نه کلاسیک، نه مدرن ، نه پیرو مکتبی شخصی ،نه طرفدار شخصی معیین و نه صاحب متدی از متدهای علمی، اجتماعی، تاریخی، فلسفی، ایده آلیستی، چپ، راست، هیچ ... واین هم مذهبم، که شاهدید! از وقتی تمام کوشش هایم را وقف مذهب کرده ام همه متولیان مذهب، پاک و ناپاک، مترقی و مرتجعشان یکپارچه در برابرم صف کشیده اند و مومنین از ظهور این دشمن خطرناک دین به وحشت افتاده اند آنچنان که اگر با دعا و نفرین و درخواست از خدا کلکم کنده نشد و خاموش نشدم به نیش چاقویی بالاخره اسلام و ایمان را از شر من نجات خواهند داد . می بنید که در شب ام و نه در تنهائی ، نه در روز و نه با جمعیت و نه با کسی پیوند دارم و نه با گروهی نیست که پیوند نداشته باشم از همه سو با زمان و با جامعه خویشاوندم و از هر سو بیگانه! هر چه به انبوه جمیعت بیشتر فرو می روم تنها تر می شوم و هر چه در روز گرفتارترم و با زندگی درگیرتر، در شب تنها تر می شوم و در زندگی تنهاتر! و آنگاه در حالی که سقف آسمان بر سرم افتاده و دیواره های ضخیم و عبوس جهان از چهارسو لحظه لحظه نزدیکتر می شوند و مرا در خود می فشرند و خفقان هر چه بیشتر فریاد می زنم سنگین تر احساس می کنم و نزدیکتر، نامه ای آشنا برسد که بر رنج تنم بیمناک است. بی شک این نگرانی خود تنها دارویی است که می تواند تسکینم دهد زیرا روحی که درآن پنهان است غربت در وطن و تنهایی در انبوه جمعیت را که رنج بزرگ من است تخفیف می دهد اما از من انتظار نداشته باشید که چندان خاطر جمع باشم و بی درد و یا بدان اندازه برای بودنم و ماندم اهمیت قائل باشم که به سلامت و بیماری ام بیاندیشم و برای بیشتر زیستن تن به دوا و دکتر بدهم! درعین حال می گویید چه کنم؟ منبع شهروند امروز |